چهارشنبه ۱ دسامبر ۲۰۱۰

به خدا من بیگناهم.........


به خدا من بیگناهم.........
برا نوشتن این ماجرا باید چند تا فلش بک بزنیم...
دو ماه پیش:
یه روز که خیلی کار داشتم باید تا قبل ساعت 4.30 یه نامه ای به پرینسیپال ,سابمیت میکردیم..
این شد که همه بچه ها سوار ماشین من شدن.....وقتی هم رسیدیم من با عجله پیاده شدم و در خودمو بستم و رفتیم...
وقتی برگشتم یکهو دیدم که درها ی عقب ماشین باز است و پنجره ها هم تا ته پایین !!!!!!!!!!!!!!!
به شدت عصبانی شدم و گفتم مگه من راننده ی این ها بودم که وقتی رسیدیم به خودشون زحمت شیشه بالا دادن هم ندادن؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه خیلی قاطی کردم...
گذشت,فردا صبحش که اومدم ماشین رو بردارم برم کلاس یهو دیدم که سیم نوار مغناطیسی ماشین از بیخ کنده شده....
جلل خالق!!!خود ضبط صوت و حتی نوار توش بود ها,اما سیمش کنده شده بود....
دیگه آتیش گرفتم و فهمیدم دیروزش که این دوستای خلم در ماشین رو باز گذاشتن دزد اومده بوده.....
حالا بدبختی این بود که این جا نوار مغناطیسی پیدا نمیشه, و باید واستم تا بابام بیاد....
دیگه کلی با گل نازم فک کردیم و از آخر به این نتیجه رسیدیم که اون یارویی که اومده ناشی بوده سعی کرده نوار رو از ضبط بکشه بیرون ولی سیمش کنده شده اون هم کلا در رفته...و اصلا یارو دزد درست حسابی نبوده چون اگه بود کل ضبط رو میدزدید...
ولی خلاصه کلی عذاب وجدان گرفتم که تقصیر من شد که دیگه ماشینمون بی ضبط شد....
مخصوصا که گلی گفت این وظیفه ی راننده است که در هر صورت در های ماشین رو چک کنه...:(..
خب حواس پرتم چی کار کنم حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یک ماه و نیم پیش:

داشتم با ماشین برمیگشتم دنده چهار هم بودم...یهو که سنگی دیدم ها...گفتم ممکنه از روش رد شم باز بیخیال شدم حسش نبود سرعت رو کم کنم و دنده عوض کنم...البته اول یه جوری محاسبه کردم که از کنارش رد میشم اما....
اوه...سنگ هم خیلی بزرگ بود نامرد...ماشین از روش رد شد....بد هم رد شد ها....یعنی خیلی صدای بدی داد...
منم سرعت داشتم یهو ترسیدم پامو گذاشتم رو ترمز و واستادم و ماشین رو چک کردم...طوریش نشده بود به خدا....
یکی دو روز گذشت یهو دیدم,وا؟راهنمای ماشین از کار افتاده!!!!!!
ای بابا؟آخه چش شده؟؟از روی سنگ رد شدن که ربطی به راهنما نداره!!!!!!!!!!!!1
خلاصه سر و صداش در نیووردم..
تا اینکه چند روز بعد با گلی سوار ماشین شدیم که گلم گفت:"ا؟؟چرا راهنما نمیزنه؟؟؟خیلی خطرناکه...."
منم گفتم"ااااااا؟جدی؟؟؟من که نمیدونم چرا؟؟؟صب درست بود ها.................................................."

یک ماه پیش:
این جا ماشین ها وقتی میزنی دنده عقب یه آهنگی میزنه,برای اینکه مثلا اگه کسی پشت ماشین باشه متوجه شه.....
اقا ماشین رو جلوی دانشکده پارک کرده بودم رو به رو در...طوری که برا بیرون اومدن باید دنده عقب میرفتم....دیگه بعد از ظهر بود منم خسته...
سوار شدم و البته کمی جو گیر زدم دنده عقب و گاز دادم میخواستم با یه فرمون بیام بیرون یهو یه صدای وحشتناک اومد یکی میکوبوند به ماشین...قلبم ریخت پایین...
برگشتم عقبمو نگاه کردم دیدم یک کامیون گنده یه سانتیم بود.....یعنی نزدیک بود بهش بزنم ها....
چند روز بعدش هم داشتم ماشین رو از تو پارک در میووردم ...جلو خونه...بعد دنده عقب میرفتم...
یهو اول یه صدا"تًپ" اومدد ولی خب طبیعی و میدونستم باید 2 ثانیه بعدش صدای "بوووووووووم" بیاد ..که خب طبق انتظارم صداش اومد....
فقط از آینه نگاه کردم ببینم این دفعه موتور کیه؟؟؟؟؟؟؟؟:)))))
دیدم اوووووووو...موتور حسن و سپیده است(برا بار سوم)...که دیگه گفتم پس بیخی......پامو گذاشتم رو گاز و دٍ در رو....
آقا هنوز سه روز نگذشته بود که متوجه شدم,ا؟چرا تازگی ها دنده عقب میرم صدا نمیده؟؟؟؟
اییییییی خــــــــــــــــــــــــدا؟؟؟یعنی از پشت با جایی تصادف کردن ربطی داره به سیم دنده عقب قطع شدن؟؟؟؟؟؟؟
برو بابا....اصلا به من چه؟؟تقصیر ماشین است...اینقدر داغونه به هر جاش دست میزنی یه چیزیش میشه....
طبیعتا این دفعه هم اول صداش رو در نیوردم,اما خب ...........

دو هفته پیش:
گل نازم و حسن و من سوار ماشین شدیم...گلی اومد ترمز دستی رو بده پایین دید,نمیره..آخه کلی لیوان ریخته بود اونجا....
اخه من صبحا میرم قهوه میگیرم بعد لیوانشو میزارم تو ماشین...آخه بی فرهنگی بندازم تو خیابون!!!!
بعد دیدیم لیوان ها همه,سر هاشون پاره پاره شده....
همون جا از شانس منم شیشه ی بغل راننده خوب پایین نمویمد....یعنی یه مدت بود اونطوری شده بود...نه که خراب شه ها....قلق داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد دیگه گلم برداشت گفت:"
آخه مرسده تو چیکااااااااااااااااااااااااار میکنی با این ماشین؟؟؟یکسال دست من بود هیچ کارش نشد...یک ماهه داری استفاده میکنی ازش..
.ده بار که سویچ رو تو ماشین جا گذاشتی....
ضبط رو که دزد برد:)))
راهنما رو که از کار انداختی:))
دنده عقب که دیگه صدا نمیده:)))
اینم از شیشه راننده که دیگه پایین نیمیاد....:)))
این هم از وضع تمیزی ماشین...حالا قهوه میخوری لیوان ها شو دور نمیندازی دیگه چرا پارشون میکنی آخه؟؟؟نکنه لیوان ها هم میخوری؟؟؟؟:))
البته همه این ها رو به خنده میگفت ...حسن هم کنارش بود کلی مسخرم کردن و اینها....
اما من باز در این اندیشه بودم که آخه تقصیر من چیه؟؟؟
خب این دوستام رو سوار ماشین میکنم لابد کار اونها بوده لیوان ها رو اونطوری کردن....
بعدشم آخه من چی کار کنم؟؟اینا خودش اینطوری میشه
مگه من چی کار میکنم؟؟فقط نهایتا هفت,هشت بار از پشت زدم به جایی...
پنج ,شیش بار کل مسیر رو با" ترمز دستی بالا" طی کردم ....
روز درمیون هم یادم میره  دنده رو قبل از روشن کردن ماشین خلاص کنم واسه همین یه جهشی به جلو میزنم که تازه حال هم میده..
سویچ جا گذاشتن هم دیگه بابا بیخیال کار همیشگی...
بعدشم کلا وقتی میرم دنده ی بالا دیگه حال ندارم به خاطر یه سرعت گیر یا پیچ دو ساعت دنده عوض کنم...
آقا همه ی این ها قبول...
ولی باز هم معتقدم که این بلاهایی که سر ماشین اومده به من ربطی نداره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

,چند روز پیش....
من و هامون و حسن با ماشین رفتیم دانشگاه حیدرآباد...من هم باهاشون رفته بودم که توی ماشین درس بخونم و تنها هم نباشم...(تازه از بیمارستان اومده بودم)...یه آب سیب پاکتی هم برداشته بودم که توی راه بخورم....خلاصه خیلی باحال بود تو ماشین دراز کشیدم هی آب سیب میخوردم و درس میخوندم و از پنجره به بیرون نگاه میکردم...
رفتیم و خیلی هم خوش گذشت و جالب بود....
بعدش که برگشیم رفتیم خونه حسن اینا ,سپیده شام درست کرده بود...
آخر شب که داشتیم میرفتیم بالا به گلی  گفتم بره آب سیبمو از ماشین بیاره...
بعد که اوورد یهو دیدم کنارش کلی کنده شده...بعد گفتم "گلم؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
میخواشتی آبسیب بخوری خب چرا درشو باز نکردی؟؟؟؟؟؟؟؟چرا بغلشو پاره کردی....
گلی گفت؟چی؟من چیزی نخوردم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
و ما همگی با چشم های از حدقه بیرون زده داشتین به پاکت آبسیب نگاه میکردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!11
این صحنه ای بود که ما دیدیم....


و ناگهان همگی با هم گفتیم...
موش!!!!!
حالا جالبیش اینجا بود که بعد از ظهر همون روز یکی از بچه های ساختمون دیده بود که یه گروهی اومدن و کلی مار از محوطه جمع کردن...
حالا ما هی این آبسیبو نگاه میکردیمد و هی کف می کردیم...
آخه آب سیب توی جیب پشت صندلی کمک راننده بود...به حالت عمودی...گلی هم که اومده برش داره همچنان به همون حالت بوده....
آخه موش چه طوری میتونسته بره اونجا؟؟؟تازه رفته,چجوری برگشته؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی ممکنه کار مار بوده باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی خب مار که به این شکل دندون دندون نمیکنه...
حتما موشه....
ولی موش چطوری رفته اونجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه دیدیم با حدس و گمان نمیشده چند تا چوب و یک چراغ برداشتیم رفتیم سراغ ماشین...

ته خنده بود اولش هیچکی جرات نداشت نزدیک شه....
ولی کم کم نزدیک شدیم و خلاصه با چراغ ماشین رو زیر و رو کردیم...

نبود که نبود....
حسابی توکف بودیم...
حتی سگ صابر هم اوردیم ببینیم چیزی پیدا میششه یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


....نبود...
که ناگهان در صندوق عقب کلی جیش پیدا کردیم...


نگو اقا موشه مدت ها بوده مهمون ما بوده...
همین طوری که حرف میزدیم ناگهان مثل اینکه یه جرقه تو ذهنم بزنه یاد "نواز مغناطیسی افتادم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!111
واییییییییییییییی یعنی هیچ دزدی در کار نبوده.....
کار,کاره آقا موشه بوده...
یهو گلی گفت وااااااااااااااای
پس حتما قطع شدن سیم های راهنما و دنده عقب هم کار آقا موشه بوده............
و خورده شدن لیوان ها.......................
و این من بودم در این لحظه مثل قهرمان داستان ها که همه انگشتان اتهام به سوی آنان است و یهو آخر قصه ورق برمیگرده و همه میفهمیدن که اون بیگنااااااااااااااااااااه بوده...........
بله هیچکدوم ازخراب کاری ها کار من نبوده.................
تازه من بیچاره دو ماه تمام هر روز و هر روز به همراه یک آقا موشه سوار ماشین میشدم.....
بعد سپیده گفت(با توجه به پست قبلیم) بیخود نبوده همیشه احساس میکردی یکی تو ماشین منتظره ت بوده:)))))))
و خلاصه ما هم رفتیم و یک تله موش به همراه کلی خوراکی های خوشمزه (پنیر , موز,گز,و پاکت آب سیب) گذاشتیم تو ماشین....
البته دو سه روز طول کشید و ما تو کف بودیم ...
اما عاقبت آقا موشه ی داستان ما گیر افتاد...
البته ما نمیخواستیم بمیره.....
ولی شد دیگه...
این هم همراه و همدم من که دو ماه تمام توی ماشین ما زندگی میکرد.....


0 نظرات:

ارسال يک نظر