دوشنبه ۱ نوامبر ۲۰۱۰

ماشین حساب....

ماجرا این بود که من پارسال یک ماشین حساب خریدم...خیلی دوسش داشتم ...تقریبا هم گرون بود....14000
بعدش هر روز بیشتر از دیروز دوسش داشتم...خدا بود...
یعنی ته پیشرفته بود هااااا
هر کاری میشد باش انجام داد.....
کل امتحان ریاضی رو انگشت کوچیکش میچرخوند....
خدایی محشر بود...
یعنی هر لحظه که در برابر ریاضی احساس عجز می کردم و با خودم می گفتن اینو تو امتحان آخه من چجوری حل کنم؟؟؟
ناگهان این ماشین حساب با یکی از برنامه هاش که توی دفترچه اش نوشته بود مثل یک معجزه از راه میرسید
و همین باعث میشد بیشتر دوسش داشته باشم...
کلی هم باش رویا پردازی کرده بودم که تا آخر تحصیلم نگهش میدارم و تازه بعدش هم نگهش میدارم تا بچم به دنیا بیاد و بزرگ شه بعد من ماشین حسابم رو نشونش بدم و بگم که کل تحصیلم رو با این ماشین حساب به اتمام رسوندم بعدش بدمش به بچه ام D:D:...(درست مثل بابام که یه ماشین حساب مهندسی داشت یادگار دوران تحصیلاتش)
خلاصه گذشت و گذشت...
تا شد آخر سال...
یک روز خیلی عادی بود و من اصلا هیچ دلشوره ای نداشتم....وقتی رفتم کالج خیلی ساده و بدون هیچ ماجرای هیجان انگیز و افسانه ای یی ...ماشین حسابم گم شد!!!!!!
تازه همون روز که نفهمیدم...چند روز بعدش که سرو کارم بش افتاد دیدم نیست.....
توی اون چند روز هم اصلا جای خالی اش را احساس نکرده بودم....
خلاصه خیلی ضایع شدم چون اون ماشین حسابی که با رویاهام باهاش افسانه ای ساخته بودم به احمقانه ترین و غیر حماسه ای ترین حالت ممکن گم شد...و
اما همین ناگهان از دست دادنش در حین ساده گی داغ بزرگتری روی دلم گذاشت...
مثل پدر مادر هایی که از بچه هاشون غافل میشن و بچه میره معتاد میشه بعد مامان بابا هی عذاب وجدان میگیرن که به اندازه ی کافی حواسشون به بچه شون نبوده و.....
بعد از اون حادثه ی جانگداز و کلی گریه که برای از دست دادن ماشین حسابم کردم با خودم قرار  گذاشتم که دیگه هیچ وقت ماشین حساب نمیخرم تا وفاداریم رو به اون ماشین حساب نشون بدم...
و گفتن تاآخر تحصیلم ماشین حساب از این و اون هی غرض میگیرم...
بعد از سپیده ماشین حسابشو گرفتم که درست روز امتحان ریاضی ازم دزدیدن.....
بعد دیگه سال اول تموم شد و اومدیم سال دوم و دیگه با ماشین حساب کاری نداشتیم به خیالم....
اما دیدم که این درس آمار و احتمال هم خیلی به ماشین حساب نیاز داره...ماشین حساب سپیده هم که .....
بعد خیلی حالم گرفته بود...از طرفی خیلی ماشین حساب لازم داشتم از طرفی هی یاد عشقی که به ماشین حساب قبلیم داشتم می افتادم و اینکه چقدر غم انگیز زمانه ما رو از هم جدا کرد..مایی که قرار بود تا سال های سال با هم باشیم...هــــِی ....و یک غم میشست روی دلم و عذاب وجدان که مجبورم برم و با یه ماشین حساب دیگه جاش رو پر کنم ...از طرف دیگر میدیدم باید 14000 تومان دیگه پول بدم بعد تازه ضایع بود که برا خودم ماشین حساب می خریدم بعد برا سپیده که خودم ماشین حسابشو گم کرده بودم نمیخریدم...بعد اون طوری باید 28000 پول می دادم....
بعد وضعیت دلار و روپیه هم روز به روز بدتر میشد....
خلاصه تو بدمخصمه بودم...
تا اینکه یه روز ناهار نداشتیم بعد گلنازم تلفن کرد بهم گفت که برم از بیرون غذا بگیرم منم با خودم گفتم الان از بیرون غذا گرفتن کم کمش 2000 میشه پس نمیگیرم و همین طوری پول هام رو پس انداز می کنم تا بشه 24000 و برم ماشین حساب بگیرم....و این رو به عشقم گفتم...
بعد همون روز ها بود(اوج ماشین حساب لازمی) که یاد اون جریانات دزدیدن ماشین حساب سپیده افتادم....اونم ماجرا داره ولی خلاصه اش میشه اینکه یه روز توی روز روشن جلوی چشمام ماشین حساب رو دزدین و من در حالی که مطمئن مطممئن بودم کی دزدیده کاری ازم بر نمیآمد...یعنی هیچ راهی برای اثبات ادعام نبود...ما همه ی بچه ها ی اینجا همه از یک مدل ماشین حساب خریده بودیم...در نتیجه اون دزد نامرد به راحتی ادعا کرد که ماشین حساب خودش است....
من چی کار میخواستم بکنم؟؟؟
خلاصه اون شب یاد اون ماجرا افتاده بودم و حسابی لجم گرفته بود....
تا اینکه به یه فکری افتادم....
اینکه منم برم ماشین حساب اون خانم دزده رو بدزدم....
اینجوری باش بی حساب میشم و دلم هم خنک میشه.....
خلاصه کلی بش فکر کردم و نقشه اش رو کشیدم....و بعد از آخر اومدم با گل نازم مطرح کردم....
فرداش که شد ...من هنوز تو فکر بودم که این کار رو بکنم یا نه...نه که فک کنین عذاب وجدان داشتم ها...نه دچون من مطمئن هستم که کی ازم دزدید در نتیجه این کار من یه جور پس گرفتن ماشین حسابم(ماشین حساب سپیده) بود...مشکل اینجا بود که میترسیدم لو برم یعنی در حین دزدی تابلو شم...بعد دیگه واقعا آبرو ریزی بود....
شب که اومدم خونه همین طوری  گلم داشت با کاغذ هاش ور میرفت که به من  گفت برم از توی کشوم ماشین دوخت رو بیارم....
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای
همین که در کشو رو باز کردم دیدم یه ماشین حساب نااااااااااااااااااااز(عین همون قبلیه) توی کشوم است....
باورم نمیشد...
خدایی ته صحنه ی رمانتیک بود....
کلی هم گریه ام گرفت...
بعد گلم گفت که دیگه لازم نیست برم دزدی:)))))))))))))))))))))))))))))))
خلاصه خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم بعد گلم هم گفت که اون که من گفتم غذا از بیرون نمیگیره با خودش گفته برام میخره...
بعد که دیگه دیده جریان داره خفن میشه و دیگه رفته زود خریده:)))))))))))))))))))))
کل مسئله این بود که اون ماشین حساب برای من فقط یم ماشین حساب نبود...
من خیلی دوستش داشتم و چون سر یک سهل انگاری گمش کرده بودم یه جور غم و عذاب وجدان داشتم...
الان هم خیلی ماشین حسابم رو دوست دارم..حس میکنم ادامه ی ماشین حساب قبلیم است(گرچه هنوز اون قبلیه یه چیز دیگه بود).....این یکی رو خدایی تا آخر تحصیلاتم نگه میدارم بعد هم میدن به بچمD:D:
***راستی بعد گل نازم گفت که ماشین حساب اف خورده بوده و شده بوده 12000....

0 نظرات:

ارسال يک نظر