یکشنبه ۱۸ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

سه سال گذشت

هفته ی پیش امتحانات ترم 2 هم تموم شد...و بنده از جونیور ی به سینیوری ارتقا ی مقام یافتم و از این پس دیگه سال اولی نیستم:)
دانشگاه هم خیلی مرحمت فرمود و یک هفتــــــــــــــــــــــــه !!!!!!!!! به ما تعطیلات تابستانی اعطا نمود
که البته فردا این تعطیلات تمام میشه و سال دوم دانشگاه به مدت 9 ماه آغاز...و شاید ما 9 ماه دیگه بتونیم بیایم ایران...اون موقع میشه بعد از 2 سال....
خیلی تلاش کردیم که مسئولان دانشگاه رو متقاعد کنیم به خاطر دانشجو های خارجی هم که شده حداقل یک ماه تعطیلمون کنن که بچه های خارجی بتونن برن کشور ها شون...اما نشد که نشد..یعنی کلا آدم حساب نکردن و گفتن همینه که هست این جا قانونش همینه و در دوسال اول هیچ تعطیلاتی به دانشجویان تعلق نمی گیرد....
من که کلی فحششون دادم و کمی دلم خنک شد...آخه خدایی خیلی زورم میاد که بعد از یکسال کلاس رفتم بدون هیچی تعطیلی بریم سال دوم....آخه کجای دنیا اینطوریه؟؟که ما دومیش باشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ها؟اه
تازه مشکل من فقط این نیست که باید سریع و بدون رفع خستگی ترم جدید رو شروع کنیم من اعصابم از این جا خورده که مامانم این ها دارن میان....بعد من بیچاره باید هر روز از ساعت 9 تا 5 سرکلاس باشم...بعدشم خب باید برای درس های فردا آماده شم....میشه یکی بگه پس من کی مامان اینا رو ببینم؟؟؟؟حالا که بعد از یکسال اومدن اینجا؟؟؟؟و اینکه تا یکسال دیگه هم نه ما میریم ایران و نه اونها دوباره میان.........خدایی ظلم نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خیلی از این بابت اعصابم ریخته بهم....
این یک هفته هم که تعطیل بودیم نتونستم یعنی وقت نبود که به همه ی کارهایی که میخواستم برسم...این خونه تکونی وقتم رو گرفت که به هیچی نرسیدم...اما مجبور بودم اول به خونه برسم هم بخاطر اینکه خب مامان اینا دارن میان و هم اینکه از پارسال که اومدیم دیگه اساسی خونه رو مرتب نکرده بودم...کلی از چیز های به درد نخور رو ریختم بیرون..کلا خونه سروسامون گرفت....
مامان شکوه(مامان من) و مامان اکرم(مامان یورا باشی) و داداشی من جمعه میرسن اینجا...یعنی در واقع جمعه شب شام رو باهم میخوریم...
خیلی هیجان انگیزه ...فقط کاش من هم تعطیل بودم و میتونستم یه دل سیر ببینمشون.....
مشکل بدتر اینه که یورا هم 3 هفته دیگه امتحان داره...اون هم آخر بدشانسی است...شما فک کنین یه نفر توی کل دوره فوق لیسانس فقط دو تا امتحان داشته باشه,بعد مامانش اینها هم در کل این دو سال قرار باشه فقط سه هفته پیشش باشن بعد اون دو تا امتحان(که خیلی مهم هستن چون کل معدل فوق همون دو تا امتحان است و نمره ی پروژه جداست) دقیقا بیافته وقتی که مامانش اینا میان....
یعنی عملا یورا هم نمیتونه مامان اینا رو ببره بگردونه...
من نمی دونم اون بیچاره ها سه هفته این جا چطور می خواهند سر کنن؟؟؟من که کل روز رو دانشگا ه هستم گلم هم که روزی 10 ساعت درس میخونه......................ای خدا چقدر ما بدشانسیم.....
راستی.....
داشت اصل کاری رو یادم میرفت.....
امروز 27 تیر است...من و گلم 3 سال پیش ساعت 9:45 بعد از ظهر ,در خونه ی خاله شکوفه,برای اولین بار هم دیگه رو دیدیم....
وای هنوز هم وقتی یاد اون لحظه می افتم دل غنج میره....الهی فداش شم...یک کت شلوار خوش رنگ پوشیده بود(نمی دونم به اون رنگ دقیقا چی میگن) یه پیرهن آستین کوتاه سفید با ین کراوات فک کنم زرشکی بود...با یه دسته کل خیلی ناز....آخی گلم قربونت بشم من...
من هم فک کنم تمام تلاشم رو کرده بودم که به خوشگل ترین صورت ممکن ظاهر بشم:))
وای گلم کی فکرشو می کرد حالا بعد از سه سال من و تویی که اونجا اونقدر باهم غریبه بودیم بشیم "عشق" هم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عزیزم دوست دارم
من یه کادوی بامزه دارم برا گلم...
یه کلیپ درست کردم از همه ی عکس هایی که باهاشون خاطره داریم و البته یه جور روز شمار هم هست همه ی اتفاقات مهم و جالبی که در این سه سال زندگی ما رو ساخته ,سعی کردم از همشون به ترتیب یه عکس بزاریم...از اولین عکسی که با هم داریم(3 ماه بعد از آشنایی مون) شروع میشه...بعد وقتی که نامزدی گرفتیم...وقتی عقد کردیم...ماه عسلمون...زمستون 86 اولین زمستونی که باهم بودیم و آخرین زمستون در ایران...بعدش سفر دوبی...روز هایی که برای ویزا ی فرانسه خونه ی هیلدا شون بودیم....امیر و مژده....شب های در بندر....خونمون تو ایران...بعد وقتی اومیدم هند...سحر و وحید...اسباب کشی های پی در پی...اومدن به خوابگاه... ماشین و موتورمون... تالانگانا....حسن و سپیده....... اومدن امیر و مژده و اون مسافرت رویایی...تولد گرفتن من برای یورا....................
بعد آهنگ هایی هم که باهاشون خاطره داریم رو میکس کردم رو این عکس ها...به نظر من که توپ شده...حالا امیدوارم یورا هم خوشش بیاااااااااااااد

-------------------------------------------------------------------------------
بعدا نوشت:

سلام وای دیشب توپ بود

خدایی خیلی وقت بود که این قد ذوق نکرده بودم...

دیشب کلا برنامه این بود که سپیده و حسن شام بیان اینجا و دور هم باشیم .آخرش هم من کادو ام رو بدم..تا ساعت های هشت شب کلا فکر اینکه گلم بخواد کار خاصی بکنه رو از سرم بیرون کرده بودم آخه گلی از صبحش داشت درس می خوند و کلا چون سه هفته دیگه امتحان داره این روز ها همش درس میخونه...

دیگه ساعت هشت که شد یورا رفت که شام بخره من که هنوز یک سری از کارهای هدیه ام مونده بود سریع رفتم پای کامپیوتر که به کارها برسم....که سپیده اومد پیشم و گفت همین که صدای ماشین رو شنیده فهمیده گلم رفته بیرون واسه همین اومده پیشم...همین طوری توی صحبت ها گفتم حسن جون کجاست؟که گفت خونه....

یک ساعت بعدش گلم اومد ولی بدون شام و گفت رفتم سفارش دادم و یه نیم ساعت دیگه میرم بگیرم...خیلی تعجب کردم و

گفتم تو یک ساعت است که بیرونی بعد بدون شام برگشتی؟یعنی 4 تا پیتزا تو یک ساعت حاضر نمیشه؟؟؟که گلم گفت یک ساعت نیست که بیرونم یه نیم ساعتش رو خونه ی حسن اینا بودم تا حسن حاضرشد که بریم دیر شد

در این لحظه بود که من زدم زیر خنده...گفتم سوتی دادید رفت...سپیده گفت حسن خونه بوده....:)))

منم خوشحال که دیگه مچ بچه ها رو گرفتم...البته اونها سعی کردن انکار کنن یا به قول خودمون ماستمالی کنن اما تابلو شده بودن که بلاخره دارن یه کارهایی می کنن...

اما من فکرم این بود که گلم رفته مثلا یه کارت تبریکی و نهایتا یه کادوی کوچولو برام خریده....

بعدش گلم رفت حموم من هم رفتم براش حوله ببرم که دیدم پلاستیک مغازه ای که این دور و بر است و کارت تبریک داره توی کمدش است....دیگه مطمئن شدم یورا رفته همون مغازه و یه چیزهایی خریده...بعد هم کلی بش خندیدم که آخرش هم نتونستی غافلگیرم کنی و کلی سوتی دادی و کلی خندیدیم

آقا گذشت بچه ها اومدن و شام رو خوردیم بعدهم من گفتم بابا گلم پاشو برو کادو ات رو بیار دیگه...

خلاصه یه کم شوخی کردن و آخرش گفتن کادو خونه ی حسن اینا است...تعجب کردم.

بچه رفتن و....با دو تا گلدون خوشگل برگشتن

خیلی خوشگل هستن من هم کلی ذوق زده شدم آخه گلدون خیلی دوست دارم و البته خونمون هم گلدون نداشت..

بعد دیگه خوشحالی کردیم و نوبت من شد کادو بدم...از قبل به گلم گفته بودم برات یه چیزی درست کردم..و از اون جایی که کلا زیاد کارهای دستی درست می کنم یورا فک کرده بود یه چیزی تو همون مایه ها درست کردم فک نمیکرد کلیپ باشه...بعد که رفتم پای کامی تعجب کرد...

خلاصه من هم کلیپ رو گذاشتم و گلم کلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خوشش اومد.... از یادآوری خاطرات به اون صورت همراه با آهنگ های خاطره انگیز...

عشقم با دیدن اون کلیپ اشک ریخت...فداش شم

بعدش سپیده و حسن گفتن که نوبت ماست کادو بدیم و باز رفتن پایین و با یک گلدون دیگه برگشتن...که دیگه خیلی خوشحال شدم چون هم گلش قشنگ بود هم اینکه سه تا گلدون شد...گل رو که دادن بعد حسن به یورا گفت که امین رو دیدی پایین؟و یه چیزهایی گفتن و رفتن...من یه ذره هم شک نکردم..فک کردم رفتن پیش امین

من و سپیده هم مشغول تماشا ی گل ها و صحبت بودیم....

وایی......................

در همین لحظات بود که....

صدای گلم و حسن اومد برگشتم به سمت در.....

و خشکم زد....

یعنی واقعا کف کرده بودم....

همین طوری پشت سر هم می گفتم :"یوراااا....وایییی....."

یک گلدون گنده................یعنی گنده هااااااااااااااااااااااا

یک کاج مطبق که ارتفاعش بیشتر از دو متر است.....این قد بزرگه که از در جا نمیشد...

وای واقعا خووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووشگله...

خیلی غافلگیر شده بودم....اصلا فکرش هم نمی کردم....

این گلدون هم واقعا توپه...یعنی فوق العاده است...

دیگه کلی ذوق زده شدم....

هرچی بگم کم گفتم تا دو ساعت بعدش فقط نشسته بودیم و گلدون رو نگاه می کردیم..

خیلی خیلی خیلی خیلی ..........خوشحال و ذوق زده و غافلگیر شدم....

تازه امروز گلدون ها رو چیدیم با کمی تغییر دکور ...خدایی خونمون خیلی قشنگ شده...توپه توپ

این گلدون ها کلا یه فضای دیگه به خونه دادن...

خیلی ناز شده خونه

گلم الهی فدات شم.....

آخرش شب هم بلاخره یورا اون کارت تبریکی که خریده بود رو بهم داشت...بعد باز کلی احساساتی شدیم و این حرف ها.....

واقعا شب به یاد ماندنی ای شد.....

گلم بازم ممنون


0 نظرات:

ارسال يک نظر