فک کنم همه ی آدم ها یه سری رویا هایی دارند که در عین حالی که می دونند هرگز به اون نمیرسند و یا حتی وقتی منطقی فک میکنند می بینند در زندگی واقعی اصلا بهتره که به چنین رویایی نرسند....اما باز هم یه وقت هایی نمیتونن از فکر کردن به اونها فرار کنن....
یکی از اون رویا ها برای من اینه یه روز برگردم و توی خونه بچگی هام دوباره زندگی کنم...اما خب کلا احتمال اینکه ما برگردیم ایران و بخواهیم ایران زندکی کنیم خیلی پایینه و گیرم برگردیم ایران اینکه برگردیم و بخواهیم نی*شا**بور باشیم تقریبا صفر است...تازه گیرم همه این ها هم بشه من و گلم که اونقدر پول نداریم تا اون خونه رو بخریم....تازه پول هم داشته باشیم....از کجا معلوم گلم راضی شه بریم اونجا...میگه بریم یه جای بهتر!!!!!چمدونم حالا شاید هم خوشش بیاد
بگذریم....
وقتی تقریبا شش ,هفت سالم بود مامان بابام یک زمین خریدن ..قرار بود خونمون رو توش بسازیم ...از اون جایی که بابام مهندس عمران بود کل کارها از نقشه تا ساخت و ساز به عهده ی خودش بود...فک کنم یکی دو سال طول کشید تا خونه ی ساخته شد .زمینمون نزدیک همون خونه ای بود که توش زندکی می کردیم یکی از کارهای روزانه ما رفتن سر زمین و دیدن پیشرفت خونه بود..این هم یکی از دلایلی بود که عشقمون به اون خونه بیشتر میشد..
بلاخره در تابستونی که سال اول دبستان تموم شد به اون خونه رویایی اسباب کشی کردیم...از روزی که نقشه ی خونه معلوم شده بود اتاق هرکس مشخص بود.خونمون سه تا اتاق داشت
(در واقع 4 تا حالا بعد بهش میرسیم)
اتاق خواهرم سپیده از همه ی اتاق ها کوچکتر اما قشنگتر بود...کلا هم نقشه اش از همه بهتر بود مثلا این که تراس داشت و یک تقریبا کل یک دیوارش در و پنجره ی تراس بود...هم چنین روزی که کمد دیواری های رو می ساختیم خواهرم خودش طرح کمد رو داد واسه همین خیلی قشنگتر بود...خلاصه خب خودش هم با سلیقه بود و در مجموع اتاقش تبدیل به قشنگترین نقطه ی خونه شده بود....از همه بدتر این بود برا رفتن به اتاقش باید کلی منت کشی می کردیم....
یادمه یکی از سرگرمی هامون این بود که همین که خواهرم میرفت بیرون ما میرفتیم تو اتاقش و رو تختش میخوابیدیم...:)) البته بعدش هم سپیده کلی دعوامون می کرد....
تازه همیشه به من می گفتن سپیده که بره دانشگاه اتاقش میرسه به من اما گولم زده بودن چون بعد از اینکه رفت دانشگاه هم اتاقش به من نرسید.....
خلاصه...از اتاق مامان بابا زیاد خاطره ندارم بیشتر یاد انبوه اسباب بازی های داداشم میافتم...
از آشپزخونه هم همینطور ...آخه اون موقع ها تنبل تر از این حرف ها بودیم که مثلا بخواهیم کمک کنیم .. مامانم هم اهل آشپزخونه رفتن و غذا درست کردن و ظرف شستن نبود....البته سرش هم شلوغ تر از اینها بود که بخواد به اون کار ها بپردازه. آشپزخونه در واقع مال منیر خانم بود(هنوزم که هنوزه تقریبا بعد از 13 سال آشپزخونه مال منیر خانم است).حتی یادمه ظهر ها اونجا می خوابید .برای ما هم آشپزخونه فقط محل خوردن غذاها ی خوشمزه ی منیر خانم بود .هر وقت از مدرسه میاومدم مستقیم میرفتم تو آشپزخونه و غذا می خوردم ...اون موقع ها اونقدری در بند پیوند های خانوادگی نبودیم و هر کس هر موقع از بیرون میومد میرفت و به منیرخانم میگفت غذاشون رو بکشه...
اون جایی که تو نقشه نوشتم "حال خصوصی " خودمون بهش می گفتیم راهرو اما بابام اصرار عجیبی داشت که بهش بگیم حال خصوصی ...کلا خیلی محل توپی بود ...به هر بازی ای میخورد از مامان بازی گرفته تا فوتبال ...از اونجا همش یاد بازی می افتم...البته یه مدت هم تلفن اونجا بود حال میداد برای یواشکی حرف زدن....
یه نقطه ی دیگه ی خونه هم که خاطره برانگیز بود پیلوت بود این پیلوت گفتن هم از اون حرف های بابا حمید بود...همش میگفت پیلوت ... ما هم عادت کردیم... اون سال های اول که هنوز کفش موزاییک نبود و هنوز کلی وسایل بنایی توش بود خوراک بازی بود ..از اون جا بیشتر یاد سروش و کورش ,پسر خاله هام, می افتم که اون سال های اول خونشون نزدیک خونه ی ما بود و تقریبا هر روز صبح میومدن خونه ی ما برا بازی...البته یواشکی و به دور از چشم بابام چون اگه بابام میفهمید دعوامون میکرد...اما ما گوشمون بدهکار نبود و باز فرداش زنگ میزدم و اونها میومدن...اون محیط بزرگ با اون همه وسایل مختلف خیلی با ذهن خلاق بچگی ما سازگاری داشت و همواره زمینه ساز آفریده شدن بازی های مختافی میشد...
اما پیلوت بیشتر از اینکه منو یاد بازی هامون بندازه یاد اتاق بابا میاندازه...خودش می گفت "اتاق کار" اما به نظر من بیشتر "اتاق خواب" بود من که فکر نکنم بابام اونجا کار خاصی انجام میداد...البته همیشه یه همه دفتر و کاغذ روی میزش پهن بود..یه مبل هم تو اتاقش بود که با پتو ها و متکا هایی که روش بود به جای نرمی تبدیل شده بود...اما اصل حال اتاق بابا شب های زمستون بود...یه بخاری توش گذاشته بود ....یه پنجره ی بزرگ هم داشت...
چه شبهایی که میشستیم پشت پنجره با یه لیوان چایی...و به دونه ها برف که از آسمون میریخت نگاه می کردیم....گاهی هم یه کتاب شعر میشد چاشنی کار....اون موقع هایی هم که مامان افتخار میداد و میومد پایین تو اتاق بابا خیلی حال میداد همه میشستیم و به داستان ها یی که بابا نوشته بود گوش میدادیم...

و اما از همه ی این ها که بگذریم میرسیم به اتاق خودم....
اتاق من از همه بزرگتر بود (آخه در واقع اون اتاق برا من و داداشی بود)...اون اتاقم اندازه ی این خونه ای بود که الان توش هستیم(البته اگه آشپزخونه و توالت اینجا رو در نظر نگیریم)
من عاشق اتاقم بودم...بیشتر به چشم یک قلمرو بهش نگا می کردم تا اتاق....توش زندگی می کردم هاااااااااااااااا..فقط خود اتاقم به تنهایی که پست لازم داره تا بتونم همه احساساتم رو نسبت بهش بنویسم....تو اون اتاق بزرگ شدم...چه رویاهایی رو توی اون اتاق پروروندم...یه باحالی که اتاقم داشت این بود که بابا اینا اجازه داده بودند که روی دیوار هامون نقاشی بکشیم...وای فوق العاده بود...بعد از هشت سال دیوار های اتاقم بیشتر شبیه به یک دفتر خاطرات گنده شده
بود....هر وقت خیلی شاد بودم یا غمگین..یه چیزی روش مینوشتم...هر موقع یه مناسبتی بود یه چیزی روش مینوشتم....یه قسمت رو فقط نقاشی کشیده بودم...یه قسمتش جمله های قشنگ نوشته بودم...هر کسی هم حداقل یه یادگاری روی دیوارم داشت...خدایی واقعا با این جریان که روی دیوار چیزی مینوشتم حال می کردم اما...اما همین قشنگترین کار باعث به وجود آمدن تلخ ترین خاطره ی زندگیم شد...هیچ وقت اون روزی که کارگر های نقاشی با بی تفاوتی که در حرکات دستشون موج میزد رو فراموش نمیکنم ...رو ی هزاران خاطره ی من رو با لایه های رنگ میپوشوندن...انگار داشتند همه گذشته ی من رو ,از بین میبردن...همه عشق من رو...همه ی چیزهایی که در طی سال ها در لحظه ها خاص با هزاران احساس مختلف روی دیوارم ثبت کرده بودم....همهشو با بیرحمی و بیتفاوتی رنگشون زدن...پنهانشون کردن...از بین بردنشون...گرچه من همیشه بهشون فکر میکنم و احساس میکنم همه ی اونها توی ذهن دیوار های اتاقم ثبت شده شده....حتی اگه هزار سال هم بگذره....
من چقدر اتاقم رو دوست دارم.....
من چقدر اون خونه رو دوست دارم...اون حیاط با اون باغچه ی گنده وسطش که هیج تناسبی باهاش نداشت...با اون همه انواع مختلف گلی که بابا توش کاشته بود بدون هیچ نظمی ....بیشترشبیه جنگل شده بود تا باغچه...روزی که داشیتم از اون خونه میرفیم حتی باغچه خشک شده بود...از اون همه گل ها فقط یه دونه گل رز صورتی – نارنجی باقی مونده بود...شاید اون آخرین جزء خونه بود که هنوز امید داشت از اونجا نریم....نمی دونست خونه رو فروختیم...چاره نیست...دلم نیومد اون گل رو که تنها بزارم....کندمش و گذاشتمش توی آلبومم...تا برای همیشه یادگار باغچمون رو داشته باشم....
یک سال پیش از فروش خونه طبقه بالا رو داده بودیم رهن و پیلوت رو تبدیل به یک خونه ی کوچولو کرده بودیم...دیگه بابا حمید یه اتاق برا خودش نداشت...من و سپیده و داداشی هم....اما دلمون خوش بود که سال دیگه برمیگردیم خونمون ....اما...
وقتی طبقی پایین بودیم هنوز,هر روز می رفتم توی حیاط از پنجره ی اتاقم با هاش صحبت میکردم و بهش دلداری میدادم که زود برمی گردم.....چقدر دوستش داشتم...
روزی که از اون خونه رفتیم....به طرز احمقانه ای مطمیئن بودم یه روز دوباره پولدار میشیم و اون خونه رو باز میخریم....چند سال بعدش دوباره پولدار شدیم...اما هرگز اون خونه رو دوباره نخریدیم...
چند سال طول کشید تا بتونم خودمو کنترل کنم که وقتی از جلوی کوچمون رد میشم گریه ام نگیره.....
در خونمون هم خیلی خوشگل بود...چند تا پله می خورد میرفت بالا بعد در اصلی بود...یه در شیشه ای که میله های سفید داشت...پله های ورودی خونمون هم سنگ مرمر سفید بود...خیلی خوشگل بود...دوست داشتمش
کلا عاشق اون خونه بودم...فک می کنم اگه هنوز تو اون خونه بودیم چه حالی میداد....داداشی حتما دیگه اتاق منو تصاحب کرده بود...آخه فک نمی کنم جرات می کرد بره اتاق سپیده...با این حال حتما من و گلم هر وقت میرفتیم ایران میرفتیم تو خونه ما و تو اون اتاق..سپیده اینا هم میرن اتاق سپی...تازه خونه ی طبقه ی پایین هم بود...
*******
.این دفعه حتما به منیر خانم میگفیم برای هممون باهم غذا رو بکشه......
0 نظرات:
ارسال يک نظر