پنجشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۱۰

بزرگ ترین فاجعه ی زندگی مشترک ما

گاهی یک سلسله "اشتباهات" , "بدشانسی ها" و البته "حماقت" ها دست در دست هم میدن که یک فاجعه رخ بده...که از این طناب کافیه فقط یکیش اتفاق نمی افتاده ...بعد دیگه فاجعه ای هم در کار نبود....

پلان 1 اشتاه اول
ظهر چهار شنبه .خونه

عشقم: گلم پتو روت میندازی یا ملافه؟
من: نه گرمه...ملافه
عشقم: سرده ها سرما می خوری...
من: نه خوبه همون ملافه بهتره....
و مرسده و عشق نازش می خوابن....

پلان 2 , بد شانسی اول
بعد از ظهر . خونه

ساعت مرسده روی "snooz"نبوده و مرسده و گلش خواب می مونند...
و 3 ساعت جلوی باد مستقیم کولر می خوابند...

پلان 3 , بد شانسی دوم
نیمه شب . خونه

از اونجایی که مرسده مریض شده است ...درست کردن شام به عهده ی گلش می افته...بعد از اینکه غذا پختن تموم میشه گل نازش میاد که ظرف ها رو بشوید....ناگهان آب قطع می شود...

پلان 4 , اشتباه دوم
نزیدک ها ی صبح . خونه

مرسده هم چنان مریض است پس گل نازش تصمیم میگیره خودش میز رو بچینه...موقع فلفل شستن شیر آب را باز می کند و میبیند آب نیست...یادش می آید چند ساعت پیش آب قطع شده بود

پلان 5,بد شانسی سوم(شاید هم اشتباه)
بعد از شام . خونه

مرسده می خوابد و گل نازش مشغول درس خواندن می شود

پلان 6 حماقت اول
صبح پنج شنبه . خونه

مرسده از خواب بیدار میشود
مرسده: ا؟گلم؟هنوز بیداری..ساعت 9 صبح شده...
گل ناز: آخه درس داشتم عزیزم...تو چرا بیدار شدی؟
مری: می خوام برم دانشگاه
گل ناز" ا؟عزیزم؟لج بازی نکن مریضیت بدتر میشه هــــــــــــــــــــــــــا, امروز رو استراحت کن
مرسده: نه باید برم...هم شیمی داریم هم ریاضی 2...باید برم
گل ناز: حالا یه روز نری هیچی نمیشه...اگه استراحت نکنی حالت بدتر میشه
مری: عزیزم اگه نرم عقب میافتم...نمیشه..
......
کمی بحت و در نهایت مرسده میره دانشگاه...

پلان 7 بد شانسی چهارم
صبح پنچ شنبه . دانشکده

مرسده میره سر کلاس در حالی که کمی دیر رسیده و دعا میکنه استاد نیومده باشه...اما در کمال تعجب میبینه در کلاسشون یه عالمه آدم نشستن و دارن امتحان میدن...
کمی دور و برنگاه می کنه و متوجه اوضاع غیر عادی دانشکده میشه..به دوستش زنگ میزنه و اون می گه که امروز روز امتحان اینترس فلان چیز و کلاس نیست..برو خونه.....
مرسده: شت....فقط میخواستین من و تا این جا بکشونین؟....
در حال برگشتن جمعی از بچه ها ی کلاس رو میبینه....
مرسده:سلام ,چرا اینجا واستادین؟
بچه های کلاس: استاد شیمی به سی آر گفته که بچه ها واستن داره میاد........................
مرسده فریاد میزنه....

پلان 8 حماقت دوم
یک ساعت بعد . دانشکده

حال مرسده باز بدتر هم شده...اما در دانشکده می ماند ,برای درس شیمی..چون در فصل چهارم اشکال دارد و باید سر کلاس باشد تا یاد بگیرد....
استاد شیمی بعد از 40 دقیقه می آید...کلاس شروع میشود...
استاد: امروز چون تمام دانشجویان سر کلاس نیستن و فصل چهار فصل مهمی است این فصل را درس نمیدهم و میگذاریم برا جلسه بعد.......
استاد:فصل پنج........
مرسده سرش را به میز می کوبد....حالش خیلی بد است...فصل چهارمی هم در کار نیست ...اما باز سر کلاس میماند.....
هارشیتا:مرسده ؟بهتره بری حالت خیلی بده...احمق نشو
مرسده: حالا که تا اینجا آمده ام...بزا حاضری هم بزنم.....

پلان آخر فاجعه
ظهر پنجشنبه . خونه

مرسده برمی گردد خانه...حالش خیلی بد است...در راه پله ها میبیند چراغ آشپز خانه روشن است.....
مرسده:یعنی گل نازم بیدار شده؟به این زودی؟تازه ساعت 9 خوابید....
مرسده در خانه را باز می کند........................................................................................................................

تمام فرش ها جمع شده
صندلی ها و میز به گوشه ی هال آمده
آشفتگی در خانه موج میزند...
وسایل مختلف به صورت مچاله شده به اطراف پرت شده....
و گل ناز...
نیست....
مرسده در حالی که دارد از ترس سکته میزند با استرس و فریاد: گلم؟عزیزم؟یـــــــــــــــــــــورا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این لحظه...گل ناز در حالی پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زده و یک طی در دستانش است .....
گل ناز
:(سرش را به زیر انداخته و با شرمندگی)
عزیزم... وقتی خواب بودم, آب وصل شده...شیر آشپز خانه باز بوده و. . . .
من هم خیلی خسته بودم,آخه تا صبح داشتم درس می خوندم...برا همین صدای آب رو نشنیدم...همسایه ها اومدن در زدن و گفتن از خونه صدای آب میاد...که دیگه دیر شده بود

*

*

*

*

*

*

*

*

*
دیگه بقیه اش را خودتون تصور کنید....کل خونه رو آب گرفته بود....تمام فرش ها,کتاب ها,کاغذ ها,کارتن ها ی زیر تخت,لباس های زمستانی که زیر تخت بوده و به طور خلاصه هر چی داشتیم و نداشتیم خیس شده بود....
حالا این ها بکنار...این هندی های احمق نه در خانه و نه حتی در آشپزخانه چاه نمیگذارند......
ما مانده بودیم و خانه ای به آب رفته تا ارتفاع 6 , 7 سانت......
واقعا هیچ جور نمیشده آب ها رو جمع کرد هر چقدر با سرعت آب ها رو به سمت در خروجی می کشاندیم آب با سرعت بیشتر به سر جاش برمی گشت...تازه فهمیدیم که خونمون شیب داره....
تنها چاره ای که به ذهنمون زد که هرچی ملافه داریم پهن کنیم رو زمین تا آب ها رو جذب کنه و ما آبش رو بگیریم و بریزیم توی تشت.....
من که همان اول راه بریدم و افتادم....
گل نازم نمیدونم چند بار اون ملافه ها رو پهن کرد و بعد آبشو چلوند تو تشت و بعد آب تشت و خالی کرد و دوباره...
خدایی با تخمینی که زدم بالای 200 بار بوده.....
عزیزم؟فدات شم الهی بمیرم برات....
تازه قسمت غم انگیز ماجرا وقتی بود که یکی از پادری ها که نستبا بزرگ است و جلوی آشپزخانه پهن بود رنگ داده بود....
کل سرامیک ها شده قرمز شده بود...
تازه بعد از اینکه گلم همه ی آب ها رو گرفت مجبور شد که کل سرامیک ها رو هم بشوره....
وای بمیرم الهی.....
خیلی اتفاق بدی بود...
تازه من هم حالم بدتر شد و دو روز کلا خواب بودم...مریض بدجور شده بودم...حالا شما تصور کنید اون خونه ای که در لحظه ی ورودم تصویر کردم...دو روز هم ازش بگذره به اضافه اینکه در تمام این مدت گل نازم خواسته باشه آشپزی کنه ...
یعنی که ظرف تمیز هم دیگه نمونده بود و آشپزخونه انگار توش جنگ شده باشه....
امروز که دیگه از خواب بیدار شدم دیدیم داریم تو این وضعیت جون میدیم....دیگه افتادم به جون خونه...
وای مردم....البته عشقم هم کمک و ظرف ها رو شست....
البته هنوز لباس ها و ملافه ها که خیس شدن موندن...نمیدونم چی کارشون کنم...آخه ماشین لباس شویی نداریم....
اما خونه دیگه شده دسته ی گل...خیلی توپ شده...یه کم تغییر دکوراسیون هم دادیم...
****************************************
اما جالبی داستان اینه که کافی بود فقط یکی از پلان ها اتفاق نمی افتاد...فقط یکیشون...اون موقع این همه بدبختی سرمون نمیومد....
گاهی یک سری اشتباه , بدشانسی وحماقت پشت سر هم اتفاق می افتد...مثل دومینو ...زنجیروار ...
وقتی به گذشته بر می گردی میبینی کافی بوده فقط در یکی از آنها بیشتر حواست رو بیشتر جمع می کردی...
حالا این اتفاقی که برا ی ما افتاد در کل مسئله ی مهمی نبود اما متاسفانه گاهی اتفاق های رخ میده که .....
دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان ....

1 نظرات:

  1. سلام
    شرمنده ولی کلی خندیدم!!!!! چون خیلی جالب نوشته بودی!!!
    آره منم قبول دارم! روزهایی هست که علاوه بر سلسله اشتباهاتی که می کنی یک سلسله بدبیاری هم پشت سرش میاد! من نمی دونم کائنات چرا همه چیز را این قدر قشنگ رقم می زنه برای وقوع یک فاجعه!!!!! ولی این قدر هنرمندانه برای یک روز خوش شانسی نقش آفرینی نمی کنه!

    پاسخحذف